تبليغاتX
Google
آتش عشق
خوش آمدید(خ شی می شین)عشق،آتش بود و خانه خرابي دارد...
روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:
گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم
ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مياد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي که چه قدر اينجا گرمه !!!

+ نوشته شده در  88/07/26ساعت 20:46  توسط ناصر  | 

پدری با پسرش گفت به خشم که تو آدم نشوی خاک به سر گر کسان جامع شرو خیرند از سراپای تو بارد همه شر حیف از آن عمر که ای بی سروپا در پی تربیتت کردم سر دل فرزند ازاین حرف شکست بی خبر روز دگر کرد سفر رفت از آن شهر به شهری که شود فارغ از سرزنش تلخ پدر رفت از پیش پدر تا که کند بهر خود فکر دگر کار دگر عاقبت منصب والایی یافت حاکم شهر شد و صاحب زر چند روری بگذشت پس از آن امر فرمود به احضار پدر تا ببیند پدر آن جاه و جلال شرمساری برد از طعنه مگر پدرش آمد از راه دراز نزد حاکم شدو بشناخت پسر پسر از غایت خودخواهی و کبر به سراپای وی افکند نظر گفت ای پیر شناسی تو مرا گفت کی می روی از یاد پدر گفت :گفتی که من آدم نشوم حالیا حشمت و جاهم بنگر پیر خندیدو سرش داد تکان این سخن گفت و برون شد از در من نگفتم که تو حاکم نشوی گفتم آدم نشوی جان پدر m.sh
+ نوشته شده در  88/07/12ساعت 1:11  توسط ناصر  | 

يك شركت بزرگ قصد استخدام تنها يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه تنها يك پرسش داشت. پرسش اين بود :
شما در يك شب طوفاني سرد در حال رانندگي از خياباني هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستيد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را براي سوار نمودن بر گزينيد. كداميك را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را بطور كامل شرح دهيد :

پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد ...


.....

...

..
 

قاعدتاً اين آزمون نمي‌تواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خاص خودش را دارد.
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.
شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً او جان شما را نجات داده و اين فرصتي است كه مي‌توانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.
شما بايد شخص مورد علاقه‌تان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.

از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، تنها شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود :
سوئيچ ماشين را به پزشك مي‌دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس مي‌مانيم.

پاسخي زيبا و سرشار از متانتي كه ارائه شد گوياي بهترين پاسخ است و مسلما همه مي‌پذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نمي‌كند. چرا؟
زيرا ما هرگز نمي‌خواهيم داشته‌ها و مزيت‌هاي خودمان را (ماشين) (قدرت) (موقعيت) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهي‌ها، محدوديت ها و مزيت‌هاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات مي‌توانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم.
تحليل فوق را مي‌توانيم در يك چارچوب علمي‌تر نيز شرح دهيم: در انواع رويكردهاي تفكر، يكي از انواع تفكر خلاق، تفكر جانبي است كه در مقابل تفكر عمودي يا سنتي قرار مي‌گيرد. در تفكر سنتي، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدوديت‌هاي محيطي خود، استفاده مي‌كند و قادر نمي‌گردد از زواياي ديگر محيط و اوضاع اطراف خود را تحليل كند. تفكر جانبي سعي مي‌كند به افراد ياد دهد كه در تفكر و حل مسائل، سنت شكني كرده، مفروضات و محدوديت ها را كنار گذاشته، و از زواياي ديگري و با ابزاري به غير از منطق عددي و حسابي به مسائل نگاه كنند.
در تحليل فوق اشاره شد اگر قادر باشيم مزيت‌هاي خود را ببخشيم مي‌توانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم. شايد خيلي از پاسخ‌دهندگان به اين پرسش، قلباً رضايت داشته باشند كه ماشين خود را ببخشند تا همسر روياهاي خود را به دست آورند. بنابراين چه چيزي باعث مي‌شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند. دليل آن اين است كه به صورت جانبي تفكر نمي‌كنند. يعني محدوديت ها و مفروضات معمول را كنار نمي‌گذارند. اكثريت شركت‌كنندگان خود را در اين چارچوب مي‌بينند كه بايد يك نفر را سوار كنند و از اين زاويه كه مي‌توانند خود راننده نبوده و بيرون ماشين باشند، درباره پاسخ فكر نكرده‌اند.
+ نوشته شده در  88/02/14ساعت 13:10  توسط ناصر  | 

سه نفر آمريكايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شركت در يك كنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريكايي هر كدام يك بليط خريدند، اما در كمال تعجب ديدند كه ايراني ها سه نفرشان يك بليط خريده اند.

يكي از آمريكايي ها گفت: چطور است كه شما سه نفري با يك بليط مسافرت مي كنيد؟ يكي از ايراني ها گفت: صبر كن تا نشانت بدهيم.همه سوار قطار شدند. آمريكايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يك توالت و در را روي خودشان قفل كردند. بعد، مامور كنترل قطار آمد و بليط ها را كنترل كرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يك بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه كرد و به راهش ادامه داد.

آمريكايي ها كه اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند كه چقدر ابتكار هوشمندانه اي بوده است.بعد از كنفرانس آمريكايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان كار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز كنند.

وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريكايي يك بليط خريدند، اما در كمال تعجب ديدند كه آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يكي از آمريكايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر كنيد؟ يكي از ايراني ها گفت: صبر كن تا نشانت بدهم.

سه آمريكايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريكايي رفتند توي يك توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريكايي ها و قطار حركت كرد. چند لحظه بعد از حركت قطار يكي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريكايي ها و گفت: بليط، لطفا!!!!!!

+ نوشته شده در  88/02/04ساعت 0:2  توسط ناصر  | 

چراغ‌هاي مسجد دسته دسته روشن مي‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداري برگزار شد.
آقا سيد مهدي كه از پله‌هاي منبر پايين مي‌آيد، حاج شمس‌الدين ـ باني مجلس ـ هم كم كم از ميان جمعيت راه باز مي‌كند تا برسد بهش. جمعيت هم همينطور كه سلام مي‌كنند راه باز مي‌كنند تا دم در مسجد.
وقت خداحافظي، حاجي دست مي كند جيب كتش...
- آقا سيد، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلي محفل...
- دست شما درد نكند، بزرگوار!
سيد پاكت را بدون اينكه حساب كتاب كند، مي‌گذار پر قبايش. مدت‌ها بود كه دخل را سپرده بود دست ديگري!
- آقا سيد، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهي مي‌كنن...
حاج مرشد، پيرمرد 50 ، 60 ساله، لبخندزنان نزديك مي‌شود.
التماس دعاي حاج شمس و راهي راه...

***
زن، خيلي جوان نبود. اما هنوز سن ميانسالي‌اش هم نرسيده بود. مضطرب، اين طرف آن طرف را نگاه مي‌كرد.
زير تير چراغ برق خيابان لاله زار، جوراب شلواري توري، رنگ تند لب‌ها، گيس‌هاي پريشان... رنگ ديگري به خود گرفته بود.
دوره و زمونه‌اي نبود كه معترضش بشوند...

***
- حاج مرشد!
- جانم آقا سيد؟
- آنجا را مي‌بيني؟ آن خانم...
حاجي كه انگار تازه حواسش جمع آن طرف خيابان شده بود، زود سرش را انداخت پايين.
- استغفرالله ربي و اتوب‌اليه...
سيد انگار فكرش جاي ديگري است...
- حاجي، برو صدايش كن بيايد اينجا.
حاج مرشد انگار كه درست نشنيده باشد، تند به سيدمهدي نگاه مي‌كند:
- حاج آقا، يعني قباحت نداره؟! من پيرمرد و شماي سيد اولاد پيغمبر! اين وقت شب... يكي ببيند نمي‌گويد اينها با اين فاحشه چه كار دارند؟
- سبحان الله...
سيد مكثي مي‌كند.
- بزرگواري كنيد و ايشون رو صدا كنيد. به ما نمي‌خورد مشتري باشيم؟!
حاج مرشد، بالاخره با اكراه راضي مي‌شود. اينبار، او مضطرب اين طرف و آن طرف را نگاه مي‌كند و سمت زن مي‌رود.
زن كه انگار تازه حواسش جمع آنها شده، كمي خودش را جمع و جور مي‌كند. به قيافه‌شان كه نمي‌خورد مشتري باشند! حاج مرشد، كماكان زيرلب استغفرالله مي‌گويد.
- خانم! برويد آنجا! پيش آن آقا سيد. باهاتون كاري دارند.
زن، با ترديد، راه مي‌افتد.
حاج مرشد، همانجا مي‌ايستد. مي‌ترسد از مشايعت آن زن!...
زن چيزي نمي‌گويد. سكوت كرده. مشتري اگر مشتري باشد، خودش...
- دخترم! اين وقت شب، ايستاده‌ايد كنار خيابان كه چه بشود؟
شايد زن، كمي فهميده باشد! كلماتش قدري هواي درد دل دارد، همچون چشم‌هايش كه قدري هواي باران:
- حاج آقا! به خدا مجبورم! احتياج دارم...
سيد؛ ولي مشتري بود!
پاكت را بيرون مي‌آورد و سمت زن مي‌گيرد:
- اين، مال صاحب اصلي محفل است! من هم نشمرده‌ام. مال امام حسين(ع) است... تا وقتي كه تمام نشده، كنار خيابان نه ايست!...
سيد به حاجي ملحق مي‌شود و دور...
انگار باران چشم‌هاي زن، تمامي ندارد...

***
چندسال بعد...نمي‌دانم چندسال... حرم صاحب اصلي محفل! (امام حسین علیه السلام)
سيد، دست به سينه از رواق خارج مي‌شود. زير لب همينجور سلام مي‌دهد و دور مي‌شود. به در صحن كه مي‌رسد، نگاهش به نگاه مرد گره مي‌خورد و زني به شدت محجوب كه كنارش ايستاده.
مرد كه انگار مدت مديدي است سيد را مي‌پاييده، نزديك مي‌آيد و عرض ادبي.
- زن بنده مي‌خواهد سلامي عرض كند.
مرد كه دورتر مي‌ايستد، زن نزديك مي‌آيد و كمي نقاب از صورتش بر مي‌گيرد كه سيد صدايش را بهتر بشنود. صدا، همان صداي خيابان لاله زار است و همان بغض:
- آقا سيد! من را نشناختيد؟ يادتان مي‌آيد كه يكبار، براي هميشه دكان مرا تعطيل كرديد؟ همان پاكت... اين مرد، شوهر من است و چند روزي است كه مشرف شديم زيارت... آقا سيد! من ديگر... خوب شده‌ام!
اين بار، نوبت باران چشمان سيد است...

پ.ن:
سيد مهدي قوام ـ از روحاني هاي اخلاقي دهه 40 تهران ـ يكي تعريف مي‌كرد: روزي كه پيكر سيد مهدي قوام را آوردند قم كه دفن كنند، به اندازه‌ي دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه كلاه شاپويي و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر كرده بودند. زار زار گريه مي‌كردند و سرشان را مي‌كوبيدند به تابوت...

+ نوشته شده در  88/01/28ساعت 18:24  توسط ناصر  | 

عزيزم!

مي تواني خوشحال باشي، چون من دختر كم توقعي هستم. اگر مي گويم بايد تحصيلكرده باشي، فقط به خاطر اين است كه بتواني خيال كني بيشتر از من مي فهمي! اگر مي گويم بايد خوش قيافه باشي، فقط به خاطر اين است كه همه با ديدن ما بگويند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هي بالاتر برود!

اگر مي گويم بايد ماشين بزرگ و با تجهيزات كامل داشته باشي، فقط به اين خاطر است كه وقتي هر سال به مسافرت دور ايران مي رويم توي ماشين خودمان بخوابيم و بي خود پول هتل ندهيم!

اگر از تو خانه مي خواهم، به خاطر اين است كه خود را در خانه اي به تو بسپارم كه تا آخر عمر در و ديوارآن، خاطره اش را برايم حفظ كنند و هرگوشه اش يادآور تو و آن شب باشد!

اگر عروسي آن چناني مي خواهم، فقط به خاطر اين است كه فرصتي به تو داده باشم تا بتواني به من نشان بدهي چقدر مرا دوست داري و چقدر منتظر شب عروسيمان بوده اي!

اگر دوست دارم ويلاي اختصاصي كنار دريا داشته باشي، فقط به خاطر اين است كه از عشق بازي كنار دريا خوشم مي آيد... جلوي چشم همه هم كه نمي‌شود!

اگر مي گويم هرسال برويم يك كشور را ببينيم، فقط به خاطر اين است كه سالها دلم مي خواست جواب اين سوال را بدانم كه آيا واقعا "به هركجا كه روي آسمان همين رنگ است"؟! اگر تو به من كمك نكني تا جواب سوالاتم را پيدا كنم، پس چه كسي كمكم كند؟!

اگر از تو توقع ديگري ندارم، به خاطر اين است كه به تو ثابت كنم چقدر برايم عزيزي!
و بالاخره...


اگر جهيزيه چنداني با خودم نمي آورم، فقط به خاطر اين است كه به من ثابت شود تو مرا بدون جهيزيه سنگين هم دوست داري و عشقمان فارغ از رنگ و رياي ماديات است.

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت 15:39  توسط ناصر  | 

يوسف مصري نمي آيد به كنعان دلم                           باز سر را مي گذارد غم، به دامان دلم

 بي حضور چتر دستانت ببين يعقوب وار                            مانده ام امشب دوباره زير باران دلم

خوب مي داني زليخاي جنون با من چه كرد                  پاره شد در ماتم عصمت، گريبان دلم

نوح من ! خاصّيت عشق است، امواج بلند                    كشتي ات را بشكن و بنشين به طوفان دلم

 كي بهارت مي وزد بر گيسوان حسرتم                       كي نگاهت مي شود اي خوب، مهمان دلم ؟

  تا بگويي با من از عرياني اندوه خويش                     تا بگويم با تو از اسرار پنهان دلم

 بوي پيراهن مرا كافيست تا روشن شود                          چشم تاريك و شب خاموش كنعان دلم

+ نوشته شده در  87/11/22ساعت 11:20  توسط ناصر  | 

 

شنیدم چو قوی زیبا بمــیــــــــــــرد              فریبـــــــــنده زاد و فریبا بمیرد

 

شب مرگ تنها نشیـــــــند به موجی              رود گوشه ای  دور و  تنها بمیرد

 

درآن گوشه چندان غزل خواند آن شب           که خود در میان غزلهــــا بمیرد

 

گروهی برآنند که این مرغ شــــــــــیدا           کجا عاشقــــــــی کرد آنجا بمیرد

 

شب مرگ از بیـــــم آنجا شـــــــــــتابد            که از مرگ غافـــل شود تا بمیرد

 

من این نکــــته گویم که باور نکـــــــردم         ندیدم که قویـــــی به صحرا بمیرد

 

چو روزی ز آغـــــــــــوش دریا برآید           شـــبی هم در آغــــوش دریا بمیرد

 

تو دریــــای من بودی آغوش باز کن               که می خواهـــد این،قوي زیبــا بمــیرد.

+ نوشته شده در  87/11/22ساعت 0:58  توسط ناصر  | 

زندگی چون گل سرخیست پر از عطر پر از خار پر از برگ لطیف یادمان باشد اگر گل چیدیم

 عطر و خار و گل و برگ همه همسایه دیوار به دیوار همند...

غنچه و باغ

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست
غنچه آن روز ندانست که این گریه ز چیست

باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل
گریه باغ فزون تر شد و چون ابر گریست


باغبان آمد و یک یک همه گلها را چید
باغ عریان شد و دیدند که از گل خالی است 


باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل
گفت : پژمردگیش را نتوانم نگریست

من اگر  ز روی هر شاخه نچینم گل را
چه به گلزار و چه گلدان دگر عمرش فانی است


همه محکوم به مرگ اند چه انسان چه گیاه
این چنین است همه کار جهان تا باقی است

گریه باغ از آن بود که او می دانست
غنچه گر گل بشود هستی او گردد نیست

 رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد ماند
می رود عمر ولی خنده به لب باید زیست ...

+ نوشته شده در  87/11/16ساعت 15:38  توسط ناصر  | 

به نام خدا

سلام خدمت همه دوستان خوب و گلم و تشکر  از همه عزیزانی که برام دعا کردند بحمدالله امتحانات با موفقیت به اتمام رسیدفعلا یه شعر بسیار زیبا در مدح مولا علی گذاشتم که مطمئنم مورد پسندتون واقع میشه،نظر یادتون نره

 

يک قبله دارند عاشقان انهم علی المرتضاست

يک شمع دارند عارفان انهم علی المرتضاست

يک جلوه دارد اين جهان انهم علی المرتضاست

يک روح دارند شيعيان انهم علی المرتضاست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/11/10ساعت 23:23  توسط ناصر  | 

آزادی پس از بیان:

نقل است شیخ رضی الله عنه در محفلی دعوت بدندی و در این محفل از باب دموکراسی و آزادی بیان سخنها برفتي و ابواب دیگر نیز گشاده گشتی.

پس یکی از مریدان شیخ را گفتی که یا شیخ؛ شیخ محمود در سفر به بلاد کفر در نیویورک گفتندی که در اقلیم ما آزادی بیان وجود داشتی!! آیا به واقع چنین بودی؟

شیخ رضی الله عنه فرمودندی که آری!!! پس جمیع مریدان شیخ را متحیر نگریستی و یکی از مریدان را طاقت نماندی و گفتی یا شیخ شما نیز نیک دانید که وجود نداشتندی چنین چرا گویید؟

شیخ فرمودی ما نیک دانستی که وجود داشتندی!! پس دیگر مرید گفتندی که یا شیخ پس بستن روزنامه های شرق و هم میهن، به زندان انداختن دانشجویان امیرکبیر و فيلتر كردن سایتهایی مثل بازتاب و ... نشانه های چیستی؟

پس شیخ خنده ای بکرد و فرمودی که آزادی بیان وجود داشتی اما اینها که شما گفتی آزادی پس از بیان است که وجود نداشتی...!!!

پس جمیع مریدان اندر فکر فرو رفتی به ناگاه زاری سر دادی اندر نکته بینی شیخ .

خداوند بر طول عمرشيخ بیافزاد.شيخ حقگو(رض)

رسانه ملی:

و امّا راويان‌ اخبار و ناقلان‌ آثار و محدثان‌ داستان‌گردان‌ و خوشه‌چينان‌ خرمنِ سخن‌ چنين‌ روايت‌ كرده‌اند كه‌ روزی شیخ رضی الله عنه  در خیل مریدان گرفتار آمدی و مریدان چندان سوال کردندی که شیخ را یارای پاسخ دادن نبودی. پس شیخ جمله مریدان را سکوت خاستی پس جملگی ساکت گشتندی و شیخ فرمودی فقط یک سوال و دیگر هیچ...

پس یکی از مریدان به جستی و شیخ را سوال کردندی که شیخ ضرغام والی سازمان صدا و سیما در دیدار با مهرورزان دولتی سوال کردندی که رسانه ملی!! را چگونه دیدندی؟ نظر شما چه باشندی که با مردم دیدار نکردندی و نظر آنان را جویا نگشتی؟

پس شیخ رضی الله عنه فرمودندی که هر کسی از مشتریان خود سوال کردندی و مردم مشتریان شیخ ضرغام نبودی.

پس یکی از مریدان علت خواستی و شیخ جواب دادی که شیخ ضرغام چون خود دانستی که برنامه از برای مردم نداشتی و کس توجه به این رسانه شخصی (در مقابل رسانه ملی) نداشتی و همه عوام اندر ماهواره جات سیار پس بهتر دید از خواص سوال کند که درک چندانی نداشتی و چیزی متوجه نشدی شاید که احسنتی شنیده آید ازین جمع.

پس جمله مریدان اندر تفکرات مستغرق گشتی و شیخ را دعا و ثنا خواندی.

خداوند بر طول عمر اوبیافزاد.

کیفیت زندگی:

نقل است جمعی از مریدان شیخ رضی الله عنه را مورد سوال قرار دادندی که یا شیخ نظر شما چون است  که ایران در لیست مکتوبه اکونومیست از نظر کیفیت زندگی در مرتبه آخر کشورهای خاورمیانه قرار داشتی؟

شیخ متحیر جمع مریدان را نگریستی و پرسیدی مگر کسی هم در ایران زندگی می کند که زندگیش کیفیت داشتی؟

پس یکی از مریدان گفتندی یا شیخ در ایران فزون از 70 میلیون نفر زندگی کردندی !!

شیخ جواب دادی که کسی در ایران زندگی نداشتی همه زجر کشیدندی و بدبختی.

پس جمع هیچ نگفتی و هر یک به راهی شدی.

البته شیخ بعدها  بگفت که عده قلیلی زندگی داشتی که کیفیت زندگیشان بالاتر از همه جای دنیا بودی  البته شیخ اینان را معلوم نکردی!!!

انتخابات:

شیخ حقگو رضی الله عنه را گفتند: یا شیخ در انتخابات حاضر گشتندی؟ فرمودی آری.

گقتند که را رای دهی؟ فرمودی: اوباما  را. گفتند یا شیخ آن که در دیار کفر باشدی.

شیخ فرمودی: بر ما نباشد شرکت در انتخابات مگر آزادش هر کجا باشدی.

نقل است چند تن از مریدان بیوفتادی ازین پاسخ شیخ.

خداوند بر طول عمر او بیافزاد.

+ نوشته شده در  87/08/30ساعت 14:34  توسط ناصر  | 

1- اصل ياد و اتکال به خداوند و اعتماد به قدرت و ياري و حمايت او
2- اصل آگاهي و اشراف و بصيرت لحظه به لحظه به خود
3- اصل تغيير در الگوها و ايجاد نشانه ها
4- اصل خوديابي( من کيستم؟)- قائم مقام ومحبوب خداوند( عزت نفس)
5- اصل احساس خود شايستگي، خودسالاري و احساس شخصيت
6- اصل عدم مقايسه خود با ديگران
7- اصل خودباوري و خودمحوري بعدازخدا محوري
8- اصل داشتن هدف و برنامه در زندگي
9- اصل تميزي و ظاهر
10- اصل تعريف از خود و ديگران
11- اصل تشويق خود و ديگران
12- اصل تعهد به قول و صداقت و راستي
13- اصل عدم انجام عمل خلاف و عذرخواهي
14- اصل نظم وانضباط کاري
15- اصل دانش و تجربه
16- اصل مديريت زمان
17- اصل مديريت اولويت ها
18- اصل اقتدار در مقابل ضعف
19- اصل يقين در مقابل ترديد
20- اصل احساس رهبري و مديريت
21- اصل مسئوليت پذيري
22- اصل سلامت و نگهداري از جسم
23- اصل تبسم
24- اصل ابراز عشق به ديگران و متذکر شدن ويژگيهاي مثبت آنان
25- اصل نگاه به ديگران ( در عين تواضع بزرگي خود را در دل حس کنيد)
26- اصل عدم تأخير
27- اصل قاطعيت و گفتن نه
28- اصل عدم شماتت و سرزنش خود و ديگران
29- اصل کمک به ديگران و بخشايش
30- اصل ژست و حالت بدني

امیرمومنان علی علیه السلام میفرمایند:بزرگترین سرمایه انسان اعتماد به نفس اوست.

دوستان و خوانندگان عزیز هیچگاه در زندگی خودتون رو دست کم نگیرید.در پناه حق

+ نوشته شده در  87/08/07ساعت 22:5  توسط ناصر  | 

به نام خدا،سلام

امروز میخوام از فواید بوسه براتون بنویسم تا بدونید این بوسه چه فایده هایی که نداره...

خوش به حال اونهایی که شرایط براشون مهیاست و  هر صبح و شام بوسه های عاشقانه ای میکنند...

خدایا نصیب ما هم کن

بوسه ای از لب معشوق

به عاشق لذت جان است بوسه
بروح خسته درمان است بوسه
ز معشوقه بعاشق در تعشق
ثبوت عهد و پیمان است بوسه
بیا از بوسه سیرم کن فقیرم
ز کوه حسن جانان است بوسه
برای عاشق از هر تحفه لایق
بدان از روی خندان است بوسه
بسی دلچسب و لذتبخش و خوشبو
گلی از باغ رضوان است بوسه
مرا گر میکشی خونم حلالت
و گر قصد تو احسانست بوسه
بیا ای شوخ از من رخ مگردان
عطای نازنینان است بوسه
ز روی دختران شوخ و طناز
اگر ممکن شود جانست بوسه
چو شیرین است این اشعار لیکن
ولی شیرینتر از آنست بوسه

اگر چشم مدخل روح باشد، آنوقت ميتوان گفت كه لب هم راهرو ذهن اسـت. مــا افكار خود را با يك لبخند انتقال ميدهيم، عشق را در كلمـات مي گنجانيم و علايق خود را بابوسه ابراز مي نماييم. در يك بوسه مطالب عميقي وجود دارد كه بيان آن ها فراي لغات و كلمات است.

نـويسنده كتاب "عشق و رابـطه جنسي"، دكتــر جان فري مـعتقد است: "بوسيدن هنر است و نشان دهنده يك نوع بيان فردي و كاملاً شخصي از عشق و محبت مي باشد."

بوسه زماني ايجاد مي شود كه زوجين براي اولين بار به هم نزديك مي شوند، پس كاملاً طبيعي است كه دو طرف كمي مضطرب شده و عصبي شوند.

از "كتاب بوسه ها" اينطور برداشت مي شود كه: "بوسه يك عمل كاملاً دو طرفه بوده؛ تا ندهيد نمي توانيد بگيريد و بالعكس." زمانيكه احساس ميكنيد تمايل داريد تا همسرتان را ببوسيد اين كار را انجام دهيد، لازم نيست حتماً صبر كنيد تا او را بهتر بشناسيد، او را ببوسيد و به مرور زمان مي توانيد او را بهتر بشناسيد. يكي از مواردي كه زيبايي بوسه را چند برابر مي كند اين است كه در همه ي زبان ها و مذاهب قابل درك مي باشد.

بوسه اي كه امروزه به اين شكل رواج پيدا كرده، براي اولين بار در ميان رومي ها شهرت پيدا كرد. رومي ها به سرعت متوجه شدند كه بوسه در شرايط مختلف مي تواند معاني متفاوتي را در بر داشته باشد، به همين دليل براي انواع بوسه ها، نام هاي مختلفي انتخاب كردند. به عنوان مثال اسكيوليم: بوسه از روي دوستي، باسيوليم: بوسه از روي احساس عشق و محبت، سويوليم:بوسه از روی هوس و شهوت اگر بخواهيم اين پديده را از نظر علمي ريشه يابي كنيم، مي توانيم بگوييم كه بوسيدن به طور طبيعي باعث مي شود تا ذهن آكسي توسين بيشتري ترشح كند، اين هورمون سبب مي شود در هنگام بوسيدن احساس خوبي به ما دست بدهد و دانشمندان معتقدند كه ماهيت وجودي انسان به گونه اي است كه در صورت تجربه يك بوسه منتظر بوسه ي بعدي خواهد بود. زمانيكه در وضعيت بوسيدن قرار مي گيرد، غدد موجود در داخل دهان و جداره لب ها ماده شيميايي را ترشح مي كنند كه همين ماده سبب ايجاد تمايل فرد به ادامه بوسيدن مي شود.

در تحقيقي كه در سال 1997 در دانشگاه پرينستون انجام شد، محققان به اين نتيجه دست پيدا كردند كه مغز انسان داراي سلول هاي عصبي است كه فرد را قادر مي سازد تا در تاريكي لب هاي معشوقه اش را پيدا كند. تعجبي وجود ندارد كه چرا بسياري از زوج ها از بوسيدن يكديگر در مكان هاي تاريك و كم نور لذب بيشتري مي برند.

پزشكان و روانپزشكان آلماني در پي پژوهش هاي گسترده خود در اين باره به اين نتيجه رسيده اند كه افرادي كه هر روز صبح قبل از ترك كردن خانه، همسر خود را ميبوسند كمتر دچار بيماري مي شوند.

دكتر آرتور سازبو يكي از افرادي كه در در اين تحقيقات نقش فعالي داشته معتقد است يكي از دلايل اصلي موفقيت تعداد بسيار زيادي از افراد اين است كه روز خود را با يك نگرش مثبت و دلچسب شروع ميكنند و چه چيز مي تواند مانند يك بوسه در انسان يك نگرش مثبت ايجاد كند.

بنابراين اگر شما مي خواهيد خوشحال، سلامت، و موفق، بوده و عمر طولاني داشته باشيد، بايد كسي را كه دوستش مي داريد هر روز صبح، پيش از اينكه خانه را به قصد محل كار خود ترك كنيد، ببوسيد.

توبه کردم که دگر بوسه بیجا نکنم                            بوسه دادی توبه کردم که دگر توبه بیجا نکنم.!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/07/15ساعت 21:21  توسط ناصر  | 

به نام خدا، سلام 

دفتري دارم كه هرگاه سخني نغز يا جمله اي آموزنده و شعري پيام دار به گوشم مي رسيد

يا در جايي مي خواندم در آن يادداشت مي كردم امروز وقتي كه سرگرم مطالعه بودم

گفتم بهتره گلچيني از اين پيام هاي آموزنده را در وبلاگ  بگذارم تا همه عزيزان

استفاده كنند زيرا كه گفته اند: زكاة العلم نشره...

جهان هر كس به اندازه وسعت دانش اوست. مولاعلي (ع)

 آنكه مي گريد يك غم دارد آنكه مي خندد هزاران غم. دكترعلي شريعتي

 همواره و در همه حال دو چيز را از دست مده اميد و ايمان. ناشناس

 براي كسيكه به خدا ايمان دارد هيچ چيز غير ممكن نيست. ناشناس

 كسيكه در انتظار رسيدن شرايط مناسب است ايمانش ضعيف است. مهاتما گاندي

 محبوبترين چيزها نزد خدا ايمان به او و خوش اخلاقي با مردم است. پيامبر اكرم (ص)

 ديدن لبخند كسانيكه رنج مي كشند از اشك آنها دردناكتر است. مولاعلي (ع)

 دلي كه در آن مهر و محبت نيست دل نيست تاريك خانه اي متروك و فراموشخانه اي

 ويران است. ناشناس

 بحران هاي بزرگ مردان بزرگ بوجود مي آورد. كندي

 خوابيده را مي شود بيدار كرد اما كسي كه خود را به خواب زده باشد را نمي شود

 بيدار كرد. ناشناس

 اگر درزندگي به انچه آرزو داري نميرسي به اين دليل نيست كه خداوند نخواسته به دعاهاي

 تو پاسخ دهد بلكه به اين علت است كه آنچه تو فكر ميكني، ميگويي و عمل ميكني برخلاف

 چيزي است كه آرزو داري به آن برسي. دونالد والش

 بدون تو تحمل بهشت ممكن نيست و با تو دوزخ ديگر مكان جهنمي نيست. جان اسپارو سنگ

 نوشته اش بر قبر همسرش

 عشق قدرتي دارد همچو مرگ حسادتي به ستمگري قبر. حضرت سليمان انجيل مقدس

 از دست دادن اميدي پوچ و آرزوئي محال خود موفقيت و پيشرفت بزرگي است. شكسپير

 براي دوست خود يكدفعه تمام محبت خود را ظاهر مكن زيرا هر وقت اندك تغييري مشاهده

 كرد تو را دشمن مي پندارد . سقراط

 خداوند مايل نيست مكافات كند،خداوند مايل است تو را به پيش براند راهي كه مي پيمايي

 مسير تكامل است نه بن بست جهنم.هدف آگاهي است نه مكافات. دونالد والش

 الهي هر كه تو را شناخت هر چه غير از تو بود بيانداخت. خواجه عبدالله انصاري

 تا مي تواني مردم را بخندان زيرا از وقتي كه دنيا آمده اند با گريه كردن آشنايند. ناشناس

 آنكه با خدا قهر است هيچگاه با خود آشتي نمي كند. ناشناس

 رنج تلخ است وليكن ثمرش شيرين است. مولاعلي (ع)

 آنكه خدا را فراموش كند خود را فراموش كرده. مولا علي (ع)

 موي سر احمق هيچگاه سفيد نمي شود. ناشناس

 در زنان قلب بيشتر از مغز كار ميكند. ناشناس

 مي خوريد كه زنده بمانيد زنده نشده ايد كه بخوريد. سقراط

 اگر دين هم نداريد لااقل آزاده باشيد.سرور آزادگان عالم امام حسين(ع)

 مداد علماء برتر است از خون شهداء. پيامبر اكرم (ص)

 سخن مانند زنبور است هم نيش دارد هم عسل. ناشناس

 زن مانند سايه است،اگر به طرفش بروي فرار مي كند ولي اگر از او فرار

 كني به طرفت مي آيد. ولتر

 از دست دادن فرصتها غم و اندوه به دنبال خواهد داشت. مولاعلي (ع)

 من دشمن تو و عقايد تو هستم اما آماده ام در راه آزادي عقيده ات جان خود را فدا كنم.ولتر

 آدمي را امتحان به كردار بايد نه به گفتار چه اكثر مردم زشت كردا و نيكو گفتارند. فيثاغورث

 آنچه ريشه همه بديهاست پول نيست بلكه عشق و علاقه جنون آميز به پول است. ناشناس

 در زندگي آنقدر شكست خوردم تا آموختم چگونه شكست بدهم. ناپلئون بناپارت

 همانا ياد خدا آرامش بخش دلهاست.قرآن كريم

 فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و موميايي به خاك سپارند تا اجزاء بدنم ذرات

 خاك ايران را تشكيل دهد. كوروش كبير

  از نشانه های کامل بودن ایمان بنده ، این است که در هر کاری انشاءالله بگوید . پیامبراکرم (ص)

  اگر خاموش بنشینی تا دیگران به سخنت در آورند بهتر از آن است که سخن بگویی

 وخاموشت کنند. سقراط

  اگر برای ۱ اشتباه هزار دلیل بیاورید آنگاه مرتکب ۱۰۰۱ اشتباه شدید.   نیوتون

  بهترین و زیبا ترین چیزهای دنیا را نه می توان دید و نه می توان لمس کرد باید

 در دل احساس کرد. هلن کلر

 افتخار در خشك كردن يك قطره اشك است نه در جاري كردن يك سيل خون. لردبايرون

 انسان مانند رودخانه است،هر چه عميق تر باشد،آرامتر است. مونتسكيو

 لذت بزرگواران در طعام دادن و لذت افراد پست در طعام خوردن. مولاعلي (ع)

 خداوند دروغ مصلحت آميز را دوست دارد و از راست فساد انگيز بيزار است. پيامبر اكرم(ص)

 ثروتمند بخيل مانند شتري است كه بار طلا دارد ولي خودش خار مي خورد. جالينوس

در نگاه كسي كه پرواز را نمي فهمد هر اندازه اوج بگيري كوچكتر خواهي شد. آلبركامو

 آنكه ساعتي سختي آموختن را تحمل نكند هميشه در خواري و ناداني باقي خواهد

 ماند. پيامبر اكرم (ص)

 گرانمايه ترين گوهر آدمي همانا گوهر انسانيت اوست هر كس گوهر انسانيت خويش را

 باخت از ديگر باختن ها نهراسد. سقراط

 هرگز به دوستانت كاستي هايشان را در جمع نگو چون ممكن است عيوب خود را

 برطرف كنند اما مطمئنن هيچگاه تو را به خاطر اين تذكر نخواهند بخشيد. اسميت

 یک بطری که تا نیمه آب داشته باشد،از نظر فرد خوش بین نیمه پراست اما از نظر فرد

 بدبین نیمه خالی است.برناردشاو

خوشبختی به کسانی روی می آورد که برای خوشبخت کردن دیگران می کوشند.ناشناس

پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری،آن است که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی.ناشناس

مشکلات خود را با مداد بنویس و پاک کن را در اختیار خدا بگذار.ناشناس

هرگز نمی توانید در حالیکه دستهایتان را در جیب فرو برده اید از نردبان موفقیت بالا بروید.ناشناس

+ نوشته شده در  87/04/14ساعت 15:7  توسط ناصر  | 

 

بر ماسه ها نوشتم : دریای هستی من از عشق توست سرشار،اين را به ياد بسپار

 

 

 

بر ماسه ها نوشتی : ای همزبان دیرین این آرزوی پاکی است اما به باد بسپار

 

 

 

+ نوشته شده در  87/04/08ساعت 16:4  توسط ناصر  | 

مردم به چهار دسته اند:

۱-آنکس که نداند و نداند که نداند          در جهل مرکب ابدالدهر بماند.

۲-آنکس که نداند و بداند که نداند          لنگان خرک خویش به منزل برساند.

۳-آنکس که بداند و نداند که بداند          بیدارش نمایید که بس خفته نماند.

۴-آنکس که بداند و بداند که بداند          اسب شرف از گنبد گیتی بدواند.

توضیح ابیات بالا:

۱-جاهل است و به جهل خود هم جاهل، اینها را باید رها کرد چون نه علمی دارد که آدم استفاده کند و نه جهل خود را قبول دارد که انسان دیگری او را عالم کند.به عبارت دیگر مغرور است و غرورش او را از یاد گرفتن باز میدارد و در نتیجه تا ابد در جهل مرکب میماند.

۲-جاهل است اما به جهلش،عالم میشه دستش رو گرفت و لنگان لنگان نجاتش داد به قول معروف امیدی هست.

۳-عالم است اما به علمش جاهل، یعنی تواناییهای خود را باور ندارد و اعتماد به نفسش را از دست داده و خود را ضعیف می داند او را باید از این خواب غفلت بیدار کرد وبه او روحیه داد و توانائیهایش را یاد آوری کرد تا خود را باور کند و نجات یابد.

۴-عالم است و به علم خود هم عالم،این دیگه به راهنمائیهای من و شما احتیاج ندارد بلکه برعکس من و شما برای انتخاب راه درست و صحیح به راهنمائیهای چنین اشخاص والا مقامی احتیاج داریم.

+ نوشته شده در  87/03/18ساعت 13:15  توسط ناصر  | 

در تصاوير حكاكي شده بر سنگهاي تخت جمشيد هيچكس عصباني نيست.
هيچكس سوار بر اسب نيست و هيچكس را در حال تعظيم نميبينيد.
هيچكس سر افكنده و شكست خورده نيست .
هيچ قومي بر قوم ديگر برتر نيست و هيچ تصوير خشني در آن وجود ندارد .
از افتخارهاي ما ايرانيان اين است كه همیشه یکتا پرست بوده ایم  هيچگاه برده داري در ايران مرسوم نبوده  در بين صدها پيكر تراشيده شده بر سنگهاي تخت جمشيد حتي يك تصوير برهنه و عريان وجود ندارد ، زنان همیشه ارج و قرب داشتند و...

 بفرست براي ايرانيان تا يادمون باشه چي بوديم.

 

من پسر کوروشم پادشه پاک پارس                   زنده ام و سرفراز از نفس خاک پارس

+ نوشته شده در  87/03/14ساعت 15:59  توسط ناصر  | 

اين تروريست در يك روز سه هندوانه را سر بريد.

+ نوشته شده در  87/03/10ساعت 1:13  توسط ناصر  | 

چون همسفر عشق شدي مرد سفر باش

                                                        هم منتظر حادثه هم فكر خطر باش

عروسك قصه ي من زخم شكسته با تنت

                                                  بميرم اي شكسته دل چه بي صداست شكستنت 

بيا و نقطه پايان به شعر عمر من بگذار

                                                      تنم ديوار بين ماست ، تنم را از ميان بردار

زندگی آب روان است روان می گذرد...

                                                  هرچه تقدیر من و توست همان می گذرد...
 
ياد آن روز كه در صفحه شطرنج دلت

                                            شاه عشق بودم و با كيش رخت مات شدم

درد گل بلبل كشيد و بوي او را باد برد

                                            بيستون را عشق كند و شهرتش فرهاد برد

ما را شكستگي به نهايت رسيده است

                                                        آنقدر شكسته ايم كه نتوان دگر شكست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/05/17ساعت 23:10  توسط ناصر  | 

اصرار مداوم تو مرا عاجز كرد و سرانجام مانند كودك خردسالى كه به دست جبار توانايى اسير شده باشد, در مقابل تو ساقط شدم و قدرت مقاومت را از دست دادم .
عفت مرا دزديدى .
پـس از آن , من خود را ذليل و خوار, حس مى كردم و قلبم مالامال غصه و اندوه شد .
زندگى برايم سنگين و غير قابل تحمل مى نمود .
براى يك دختر جوانى , مانند من , زندگى چه لذتى مى توانست داشته باشد, نه قادر است همسر قانونى يك مرد باشد و نه مى تواند مادر پاكدامن يك كودك , بلكه قادر نيست در جامعه با وضع عادى به سر برد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/03/22ساعت 16:42  توسط ناصر  | 

مادر:اي فرشته رحمت واي الهه محبت. آغوش گرمت مرا از بهشت خوشتر است

وزمزمه لاي لاي تو از هر آهنگ ونوايي دلكش تر

 

 

مادر: خانه دلم از فروغ روي ماهت روشن است و كوير وجودم از طراوت وصفايت گلشن

 

 

مادر:غنچه لبم را نخستين بار چون گل تو گشودي واولين كلام مقدسي كه بر زبان راندم تو بودي مادر

 

 

مادر:عشق تو خدايي است وزمزمه محبتت نواي آشنايي وآهنگ دلربايي

 

 

مادر:تنها تويي كه خوبي ميكني وانتظار پاداش نداري وآزرده مي شوي ونمي آزاري

 

 

مادر:تو خدا نيستي ولي مظهر خدايي. زيرا معدن مهر و محبت وصفايي و ولايت كبريايي را در روي زمين سزايي

 

 

مادر: تو آنقدر بزرگواري كه گناه فرزندت را هر چند كه بزرگ باشد نديده مي انگاري وهرچند صدمه وآسيب كه از او ببيني خم بر ابرو نمي آري

 

 

مادر:نميدانم ترا چه بنامم. اگر خدايت بخوانم گناهست واگر بشرت بدانم اشتباه است زيرا مهرو محبت خدايي در دلت نهان است وآثار بشريت در وجودت عيان

 

+ نوشته شده در  86/03/22ساعت 16:0  توسط ناصر  | 

250 سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم يه ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .

 وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .

 دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .

 روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود .
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .

 سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آميختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد

  .روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .

 لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .

 همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...

 همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود .
برگرفته از کتاب پائولو کوئليو

+ نوشته شده در  86/03/22ساعت 15:53  توسط ناصر  | 

1. ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی
دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.
2. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید
3. به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند .
4. سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید.
انگشت شصت نمایانگر والدین است.
انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند
زیرا تمام انسان ها روزی می میرند .
به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.
5. لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید .
سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید.
انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند.
آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند .
این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.
6. اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از
هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است.
دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.
7. انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم
(همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید.
احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید.
به این دلیل که آنها نماد زن و شوهرهاي عاشق هستند که برای تمام عمر با هم
می مانند. عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.

(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)

+ نوشته شده در  86/03/22ساعت 15:29  توسط ناصر  | 

اينک که من از این دنيا ميروم بيست وپنج کشور جزء امپراتوري ايران است. و در تمام اين کشور ها پول ايران رواج دارد وايرانيان در آن کشور ها داراي احترام هستند . و مردم کشور ها در ايران نيز داراي احترام هستند. جانشين من خشايار شاه بايد مثل من در حفظ اين کشور ها بکوشد . وراه نگهداري اين کشور ها آن است که در امور داخلي آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد. اکنون که من از اين دنيا مي روم تو


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/03/21ساعت 15:36  توسط ناصر  | 

 

JavaScript Codes